تبليغاتX
آزاد
بیا تو بد نمی گذره ( اگه اومدی تا آخرش بخون )
قیصر امین‌پور (۱۳۳۸ - ۱۳۸۶) شاعر معاصر ایرانی. او در سال ۵۸، از جمله شاعرانی بود که

 در شکل‌گیری و استمرار فعالیت‌های واحد شعر حوزه هنری تا سال ۶۶ تأثیر گزار بود. وی

طی این دوران مسئولیت صفحه شعر ِ هفته‌نامه سروش را بر عهده داشت و اولین مجموعه

شعر خود را در سال ۶۳ منتشر کرد. اولین مجموعه او «در کوچه آفتاب» دفتری از رباعی و

 دوبیتی بود و به دنبال آن «تنفس صبح» تعدادی از غزلها و شعر های سپید او را در بر می

گرفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 16:9  توسط آزاد | 
پائیز....

مزرعه .....

زردی گندمزار....

مترسک می دانست تا او باشد کلاغها از گرسنگی می میرند .....

فردایش مترسک خودکشی کرده بود ....

او دیگر کلاغها را فهمیده بود .................

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 15:37  توسط آزاد | 
عید غدیرتون مبارک

 

امیدوارم همیشه خوش باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 13:38  توسط آزاد | 
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 13:44  توسط آزاد | 

             یادش به خیر

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 13:37  توسط آزاد | 

       شب یلدا بر تمام ایرانیان عزیز مبارکباد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 15:3  توسط آزاد | 
ناصر عبدللهی هم رفت

این صدای گرم را هم از دست دادیم

باز هم جامعه هنری سوگوار شد

کاش این هنر مندا قدر خودشان و قدر پاکی عرصه ای که در اون فعالیت دارند می دانستند

وکاش ما قدر انها را تا هستند می دانستیم

حیف ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 12:33  توسط آزاد | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 11:10  توسط آزاد | 
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 14:33  توسط آزاد | 
j,gnl lfhv;
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 14:29  توسط آزاد | 
بیست و شش ساله شدم

سه شنبه ۱۴ آذر من ۲۶ ساله شدم

        ( تولدم مبارک )

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 14:25  توسط آزاد | 
خبر بسيار تكان‌دهنده است، ناصر

عبداللهي در كما به سر مي‌‌برد، خواننده خوب و خوش صداي كشورمان به علت نامعلومي از پنجشنبه شب در بيمارستان خليج‌فارس بندرعباس در حالت كما به سر مي برد.
    رييس بيمارستان مي‌‌گويد: سمت راست بدن وي كبود شده است. دكتر جانباز اضافه كرد: كليه‌هاي ناصر عبداللهي نيز از كار افتاده است و وي براي دياليز به بيمارستان شهيد محمدي بندرعباس انتقال داده شده است.
    اين در حالي است كه يك منبع آگاه در اين باره به ما گفت: ناصر قرص اعصاب خورده به همين خاطر سرش در حمام گيج مي‌‌رود و زمين مي‌‌خورد و آسيب جدي مي بيند، اين در حالي است كه يكي از دوستان نزديك او به ما مي‌‌گويد: هنوز چيزي مشخص نيست، خودمان نمي‌دانيم چه اتفاقي افتاد كه ناصر به اين روز افتاد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 13:54  توسط آزاد | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 13:18  توسط آزاد | 

بابك بيات را هم از دست داديم

پشت سر  پشت سر  پشت سر جهنمه

روبرو   روبرو   روبرو قتل گاه ادمه

روح جنگل سياه با دست شاخه هاش داره روحمواز من مي گيره

تا يه لحظه مي مونم جغدا تو گوش هم ميگن پلنگ زخمي ميميره

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 13:16  توسط آزاد | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 13:2  توسط آزاد | 
 

دوست داشتم مغزمو سوراخ می کردم و توش رو پر از پوشال می کردم

پوشال نرم نرم

که هر وقت به یه مشکل بر می خوره اینقدر بهش فشار نیاد

با نرمی پوشالا بتونه مشکلات و سختیا رو تحمل کنه

کاشکی آدما مغز نداشتند

قلب هم نداشتند

می دونید چی دوست دارم

دوست دارم همه آدمای دنیا عین هم باشند درست کپی هم

همه هم قد هم رنگ هم شکل هم رتبه هم احساس

همه یک اندازه ازدنیا و مال و سلامتی و هر چیزی توی دنیا هست بهره ببرند

یه شب خیلی دلم گرفته بود به خدا گفتم کی گفته تو عادلی کی گفته تو با انصافی

چرا اینقدر بین بنده هات فرق میذاری

چرا از خوشبختی هر کسی یه مقدارش رو کم گذاشتی

خوشبختی ما آدما عین یه سیبه که خدا از هر کدوم از این سیبا یه گازش رو کنده

تا ما لذت یه سیب کامل خوردن رونتونیم ببریم

می گند خدا یه صلاحی می دونسته که این کارو کرده و نعمتها رو کامل به ما نداده

ولی چه صلاحی چرا ما آدم نباید بتونیم از زندگی لذت کامل رو ببریم

هر چی فکر می کنم راه به جایی نمی برم

وقتی زیاد فکر می کنم حس می کنم موریانه ها به مغزم هجوم میارند

گاهی دلم می خواد مغزمو در بیارم از چوب لباس آویزونش کنم

خوبه نه/

سر آدم حسابی سبک میشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 12:48  توسط آزاد | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 12:19  توسط آزاد | 
 

دلم می خواد یه کم مثل اون وقتها کتاب بخونم

قبلا من خوره کتاب بودم کتاب هزار صفحه ای رو دو روزه می خوندم

اما الان نه

تا میام دوتا خط کتاب بخونم هزار تا سوسک کوچولو میاند رو صفحه کتاب

و روی کلمات وول میخورند

چند تاشون میرقصند چندتاشون فوتبال بازی می کنند یه عده دارند قدم میزنند

خلاصه هر کی به یه کاری مشغوله

دست آخر هم هر کدوم یه کلمه رو بر می داره وبدو بدو می ره به یه طرف

هر کدومشون یه طرف ذهنمو می گیرند و با خودشون به این ور و اون ور می کشند

اون قدر وول می خورند که حوصله م سر میره و کتابو میذارم کنار

انگار اومدند پارک و حسابی بازی گوشی می کنند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 12:7  توسط آزاد | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 14:39  توسط آزاد | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 13:31  توسط آزاد | 
بابک بیات ابر مرد موسیقی ایران

 اسطوره نت و غزل

که نسلها با آهنگ هایش هزاران خاطره دارند

در بستر بیماریست

تنها و بی آهنگ

آهنگ هایش صدای بیدار لحظه ها

فرهاد بیات جنتی

بیات جنتی حامدی

گوگوش جنتی بیات

و .....

مثلثهای مداوم و خاطره ساز موسیقی ایرانند

و این آهنگ را از بیات و صدای داریوش هیچ گاه فراموش نمی کنیم

ضیافت های عاشق را

خوشا بخشش خوشا ایثار

خوشا پیدا شدن در عشق

برای گم شدن در یار .....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 12:17  توسط آزاد | 
ای پرنده مهاجر

ای پر از شهوت رفتن

فاصله قد یه دنیاست

بین دنیای تو با من

تو رفیق شا پرکها

من تو فکر گله مونم

تو پی عطر گل سرخ

من به فکر بوی نونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 13:17  توسط آزاد | 
امروز یه جوجه جدید اوردم بزرگ کنم امیدوارم این یکی به سر نوشت بقیه دچار نشه
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 12:42  توسط آزاد | 
تنهاتر از انسان در لحظه مرگ  

ساده تر از شبنم رو سفره مرگ

مطرود هم قبیله محکوم خویشم

غریبه ای طعمه ی کندوی نیشم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 15:27  توسط آزاد | 
امروز هوا خیلی گرم بود انگار نه انگار پاییزه

ما هنوز کولر روشن می کنیم

خیلی با حاله تابستان در پاییز

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 15:24  توسط آزاد | 
اولین بارون پائیزی هم اومد

خیلی هم طولانی  بود

هوا خوبه

خیلی لذت بخشه

کاشکی همیشه همین طوری بود

حس خوبی داره

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 15:57  توسط آزاد | 

 

یکی می گفت

برای اینکه خودمونو از شر جوونای به اصطلاح مسئله دارمملکت راحت کنیم

میتونیم اونا رو با یه چتر نجاتی که می دونیم سوراخه بپرونیم

مثل دانشگاه رفتن

چه طوری ؟

می تونیم اونا رو بفرستیم دانشگاه بعد که مدرکشون رو گرفتند

حالا به اسم لیسانسه بی کار روانه کوچه و خیابونشون کنیم

بعد با انواع و اقسام تحقیرها و سختی ها حسابی خوردشون کنیم

تا (( آدم )) بشند و سر بلند نکنند و توی مسائلی که بهشون مربوط نیست ! دخالت نکنند

یه راه دیگه اینه که اونا رو بعد از دیپلم وارد یه شغلی بکنیم که اصلا ربطی به

روحیه شون و رشته شون نداره و یه حقوقی بهشون بدی تا سرشون گرم بشه

با این کار یه تیر و دو نشون کردی

هم سر براه و سر گرم شده هم زیر سر خودته و حواست بهش هست

یه راه دیگه هم وجود داره

اینکه اصلا بفرستیشون اون ور مرز که جلو چشمت نباشند

البته با هواپیمای ( توپولوف ) که مبادا دست اون وریا هم بهشون برسه

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 12:19  توسط آزاد | 

امروز داشتم فکر میکردم که مردم خوزستان چقدر بد بختند

چرا ؟

آخه هرچی نگاه می کنم و فکر می کنم که مردم برای چی و به چه دلخوشی اینجا موندند

اصلا نمی تونم بفهمم

از استانا و شهرستانای دیگه والا خبر ندارم این یکیشو چون خودم تجربه کردم می دونم

که با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم می کنند و چه سختی هایی رودارند تحمل می کنند

وقتی میرم اصفهان می بینم اکثر مردم با ذوق و اهل هنر هستند

اکثراسطح فرهنگشون خیلی بالائه هر چند دارای قید و بند های زیادی تو زندگی

روزمره شون هستنداما بعضی ازهمین قید و بند ها هم به نظر من حاصل نگاه درست تر اونا به زندگیه

هنر توی خانواده های اونجا یه جایگاه خاصی داره

چون اونجا از قدیم الایام مورد توجه شاه ها و امروزهم مسئولای مملکته

خدا نکنه یه خال بیافته به یکی از آثار باستانیشون

زمین و زمان رو به هم می دوزند برج خراب می کنند و خیابون سنگ فرش می کنند و هزار و یک

کار دیگه تا مبادا گوشه این بنا های تاریخی شون یه خط بر نداره

درستشم همینه

حالا ما از همین چغا زنبیل بگم که نه به اصطلاح قدیمی ترین بنای خشتی جهانه

نصف مردم خوزستان که به سلامتی نمیشناسندش و اصلا اسمش به گوششون نخرده خوب خدا رو شکر

لااقل از گزند اینا در امانه

بعضیا هم اسمشو شنیدند ولی به خودشون زحمت دیدنشو ندادند (آخه چارتا اجر پاره دیدن نداره)

خوب راست هم می گند اصلا نمی دونند چیه که برند ببینندش

حالا یه تعدادی هم هستند که واسه تفریح می رند اونجا بساط منقل و کباب و چای و.... رو برمی دارند

دست زن و بچه رو می گیرند و خانوادگی میرند اون طرف آخه جاهای دیگه رو رفتند این هفته

می خواند برند یه جای جدید

امان از اینا

وقتی بری چغازنبیل روی زمین روی دیوار و در اطراف و اکناف اونجا اثار اونا رو می بینی

روی خشت های چند هزار ساله اونجا نمی دونم این ( جواد ) کدوم شاهه خیلی سنگ نوشته داره

یادگاری از جواد . دوستت دارم لیلون. قلب تیر خورده . جواد و دوستان 1375(لامذهب از

قدیما هم پایه آثار تاریخی بوده) و...

دلم واسه اون توریست بیچاره می سوزه که از هر دری وارد میشه نمی تونه بفهمه

اینا مال زمون کدوم شاهه

یه عده کمی از مردممون هم هستند که کم وبیش اونجا رو میشناسندحالا یا بچه هاشون تو هنرستان

از روی کتابا با اونجا آشنا شدند یا از طرق مختلف اسم چغازنبیلو شنیدند و کنجکاو شدند ببینندش

خدا رو شکر لا اقل این عده انگشت شمار جور بقیه رو می کشند

به نظرتون این سطح فرهنگ بالا ناشی از بی کفایتی کیه

چه کسی مسئول اصلی این تخریب سریع السیره

فقط همین یک بنا نیست که دچار این بلایای آسمانی شده خوزستان پر از این بناهاست

ولی چغازنبیل خیلی غریب و بی پناه افتاده

چرا نباید مدام به مردم ما بروشور کتابچه وآموزشهای تصویری از طریق تلویزیون غیره بدند

تا با مکانهای تاریخیمون بیشتر آشنا بشند و حداقل وقتی یه غریبه از شهر دیگه ای میاد

فقط واسه تفریح و گردش این ور و اون ور نبرندش برند این جور جاها بتونند اطلاعات کاملی

به اونها راجع به مکانهای تاریخیمون بدند و وقتی میرسند اونجا کم نیارندکه حالا چی بگند

نمی دونم تا کی این مسئولا میخواند بودجه این جور کارا رو نوش جان کنند و مردم ما در

بی فرهنگ و بی خیالی سر کنند

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 12:17  توسط آزاد | 

دیروز می دونید به چی فکر می کردم ؟

به این فکر می کردم که ما توی ایران از قدیم الایام چه قدر آثار تاریخی بناها

و ساختمانهای قدیمی مجسمه های شخصیتهای مهم وتندیسهای مختلف ظروف قدیمی وهزار و یک

قلم چیز از قدیم داریم تا اینجاش خوبه ولی الان چی ؟

توی این دوره ما چه کار واسه آینده کردیم

چی از ما واسه اونا می مونه ؟

مثلا ما توی هر مراسمی و هر مناسبت خاصی یا مثلا برهه خاصی از زمان چرا نباید یه سری آثار

یا مجسمه یا بنا درست کنیم که تا سالیان سال باقی بمونه

یا چرا ما الان ساختمانایی رو ازهزاران سال قبل داریم که میشه از روشون زمانشون

سبک معماریشون حتی گاهی معمارشون و هزار ویک چیزدیگه رو تشخیص داد

ولی الان همه خونه ها و ساختمانها آپارتمانی شده وبا این دیوارای پوست پیازی و مصالح مرغوبی که

داخلشون به کار رفته رو سر صاحبخونه نیاد پایین خیلیه دیگه آیندگان پیش کش

چرا ما توی مناسبتها فقط چهار تا چراغ و پرچم و این جور چیزا واسمون میزنند که دو روز بیشتر دوام نداره

چرا نباید بسته به موقعیتهای مختلف مناسب با اون مسئله یه مجسمه یا این جور چیز ها ساخته بشه

که البته اونم اگر لطف بکنند و بودجه شو نوش جان نکنند و از مصالح نا مرغوب استفاده نکنند

که حداقل هزار سال پیش کش تا صد سال دیگه همون جا یادگاری بمونه

الان تا یه میدون یا اثری ساخته میشه دو روز بعد یکی می خواد جاده رو پهن کنه یکی می خواد

گاز کشی کنه یکی می خواد لوله آب رد کنه خلاصه اینقدر جابجاش میکنند و تغییرش می دند که

نبودنش رو به بودنش ترجیح می دیم

یا مثلا ما این همه شخصیتهای برجسته هنری یا علمی حتی سیاسی داریم که در حال حاضر زنده اند

چرا نباید توی هر گوشه شهرامون یه مجسمه از اونها همراه بیو گرافیشون باشه که مردم اونا رو بشناسند

و بهشون افتخار کنند

بی خیال بابا ما هر چی حرص بخوریم و تو سر خودمون بزنیم کو گوش شنوا کو آدم دلسوز

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 12:9  توسط آزاد | 

سلام

عیدتون مبارک

این چند روز تعطیلی بهتون خوش گذشت

حال میکنید مملکت بی در و پیکرو

یهو سه روز تعطیلی از کجا وسط سال سبز شد خدا میدونه

البته خیلیا وقتی فهمیدند که این تعطییلات ناخواسته افتاده تو دامنشون کی به ج.ن باعث و بانیش دعا کردند

ولی وقتی میگم ما ملت ایران احمقیم بهتون بر نخوره آخه آدمای عاقل کی دلش به حال من و تو سوخته

که بیاند به خاطر تقویت روحیه مون سه روز تعطیلی بهمون هدیه کنند

یه چیزی می گم با خودتون فکر کنید ببینید درست میگم یا نه

مگه نه اینا از اول با این عید نوروز مخالف بودند و می خواستند با هر ترفندی که شده سر و تهشو بزنند تا

یواش یواش از بین ببرندش الهی شکر تا حالا که نتونستند

خوب حالا این اولین قدمشون بود این سه روزش بود

کم کم میگند می خوایم سیزده روز نوروز رو توی روزای سال پخش کنیم بعد به صورت کاملا اتفاقی تعطیلات

پخش میشه رو مناسبتهای مذهبی و کاملا تصادفی میافته رو مناسبتهای تاریخ قمری

شما زیاد ذهنتو مشغول نکن برو خوش بگذرون هیچی نشدهتا بیای سر بجنبونی فقط آخرین مراسم ملی و

تاریخی و باستانی کشورتو هم ازت گرفتند

حالا باز بر و بچه ها رو جمع کن برید شمال سه روز م واسه خودش سه روزه چه فرقی میکنه آبان باشه یا فروردین

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 12:6  توسط آزاد |